تبادل لینک
هوشمند
برای
تبادل لینک
ابتدا ما را با
عنوان
ησŁєbσσk
و آدرس
crazy-girls.LXB.ir
لینک نمایید
سپس مشخصات
لینک خود را در
زیر نوشته . در
صورت وجود لینک
ما در سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 3
بازدید کل : 43871
تعداد مطالب : 50
تعداد نظرات : 30
تعداد آنلاین : 1
عاقا اون موقع ها که میرفتیم کلاس تولید محتوا
این آرمیتاهه پارچه برای مانتو نگرفته بود
سرویسمونم دایی ارمیتا بود ( خاطره داریم ما با این عاقا )
خلاصه رفتیم یه پارچه فروشی ، منو تینا و فائزه هم پیاده شدیم ، آخ چه عادمای اون شهر شبیه مُنگُلا بودن ، از پیر بگیر تا جوون چِشم در میوردَن مث چی نگاه میکردن
ما چشمون به آسفالت بود
کور شم اگه دروغ بگم
عه چراغارو کی خاموش کرد
رفتیم جلوی در مغازه و به عادمای خُل و چل نگا میکردیمو میخندیدیم ( جِلف بازی هامون هَم قشنگه )
خلاصه اونقدر لوس بازی درآوردیم که عاقاهه فروشنده گفت من تا حالا بچه های نمونه دولیتی به این شیطونی ندیدم
دایی هم برای زنش که یه نی نی تو راه داش پارچه دِرِفت که لباش بدوژه(الان اون اوژمله به دنیا اومده سارا خانُمی ، یه تُپُلی هست که فشارش بدی بمیره (ابراز علاقه من اینه
))
یه بارم که شوهر خاله ی آرمیتا بردَتِمون مُخشو زدیم دورمون داد
چـــــــــــــه روزایی بود هـــــــــــعی جوونی